محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
67
تفسير قرآن صفى على شاه
خواند آن خواننده چون در دعوتم * پس اجابت ميكنند از طاعتم بايد ايمان آورند ايشان به من * بر صلاح آيند شايد بىسخن در شبان روزه نزد اعتدال * رفت با نسوانتان باشد حلال بر شما ايشان لباسند و اساس * هم شما هستيد ايشان را لباس حق همى دانست باشند اين رمه * بر نفوس خويشتن خائن همه يعنى آن شبهاى صوم اندر نهفت * بى ز فرمان با زنان گشتند جفت نسخ كرد آن حكم پس رب الفرج * تا نباشد بر شما عسر و حرج توبه پذيرفت از شما و كرد عفو * نك حلالست آنچه عصيان بود سهو هم بجوئيد آنچه از وجه سداد * شد نوشته فرض يعنى بر عباد هم خوريد و هم بياشاميد شاد * تا بياض آيد هويدا از سواد وان طلوع فجر و صبح صادقست * روزه تا شب مر شما را لايق است در مساجد جمله سازيد اعتكاف * دور گرديد از نكاح و از خلاف آن حدود حق بود اندر نمود * نيست حد كس تجاوز زان حدود حق بيان اينسان كند آيات خويش * تا بپرهيزيد اهل دين و كيش بود اين تفسير نزد اهل هوش * نك پى تأويل آيت دار گوش هست شهر صوم وقت احتراق * نفس را بر نور حق بالاتفاق چيست قرآن علم اجمالى كه آن * گشت بالعقل او مسمى در بيان عقل يعنى عقل قرآنى باصل * كوست موصل بر مقام جمع وصل هادى مردم بسوى وحدتست * باعتبار جمع و اينش نسبت است علم تفصيلى است بىشك بيّنات * عقل فرقانيش خوانيم از جهات وانكه حاضر شد در اينوقت و رسيد * بر شهود ذات نزد عقل و ديد پس كند امساك او بر مستمر * از وجود غير حق بر جهر و سر وانكه قلب او مريض است و عليل * در حجاب نفس محجوب و ذليل هست او ممنوع بىشك زين شهود * تا در ايام دگر يابد وفود وان مسافر آنكه در ره سالك است * دور ازان ديدار و حظش اندك است رتبها دارد سواى آن وصال * وان شهود ذاتى و وجه جلال هست از جمع شهود او بى خبر * تا شود و اصل پس از رنج سفر يسر باشد واصلان را بر مقام * عسر شد آن بهر نفس ناتمام اصل صوم آن بود ليك او را اساس * ضبط اعضا و خيالست و حواس هست امساك جوارح بر دوام * از مخالف نزد اهل اللَّه صيام چشم نگشايد فقير از حسن حال * جز به آيات ظهور ذو الجلال مىنبيند هيچ غير از روى دوست * او ز آيتها كه هم مرآت اوست نشنود جز صوت جانان گوش او * وصف او گويد لب خاموش او با كسى جز حق نگويد يك سخن * از بد و خوب كسان بندد دهن ياد كس نبود كه گويد حرف او * وقت خود يك دم نمايد صرف او دست نالايد به چيزى ناروا * از كف اندازد لواى ماسواى برنخيزد تا مباد از جاى خويش * يك قدم ناحق گذارد پاى خويش پوست از تن بر كند هنگامه را * گر بفخر است آن نه تنها جامه را بىتأمل گر بجنبد يك رگش * نه رگست آن سازد افسار سگش شحم و لحمش ز آتش خوف و ندم * آب گردد نى تهى تنها شكم هيچ بويى نايد او را بر مشام * جز ز جانان بوى زلف مشكفام بويش آمد بر مشام جان من * هم چنان كآمد بر احمد از قرن آمد از دل بوى زلف دلبرم * بى جهت نبود كه ميگردد سرم شد پريشان مو بمو گفتار من * خورد بر هم دفتر و طومار من اى حريفان فكر زنجيرى كنيد * ميشوم ديوانه تدبيرى كنيد عقل و جانم بسته شد بر موى او * ميكشند از هر رهم بر كوى او نك دگرگونست حالم اى غلام * وقت ديگر گويمت شرح صيام وقت ديگر را بپرس از من كى است * آنكه دل دنبال گيسويش نى است اين چنين وقتى نباشد بهر من * شاه من دايم بود در شهر من لا جرم سرگرم آن شاهم همى * سالها روزيست از ما هم همى ماه روزه آمد و وقت حضور * رفت دل در محفل اللَّه نور گر گذارد زلف مشكينش پگاه * خيط ابيض را شناسم از سياه خيط ابيض صبح وصل عاشق است * تا شب اندر بحر حق مستغرقست هيچ نايد باورم كاندر وصال * عاشقى دارد خبر از ماه و سال جز كه روز وصل او آيد بسر * باز داند شام هجران از سحر گر چه آن هم بر صفى بس مشكل است * شب چو شد عاشق گرفتار دل است تا سحر غلطد به خاك و خون همى * كى شود فارغ ز درد و غم دمى تا بود در آتش و سوز وى است * كى شناسد اين شب آن روز ويست بشنو از افطار عاشق اى همام * تا خورى گر عاشقى خون صبح و شام حال عاشق چيست وقت انقطاع * از وصال يار و هنگام وداع او زند در دامن معشوق چنگ * وان كشد دامن كه نوبت گشت تنگ گر چه خون ميريزد از چشم ترت * رو كه آيم ساعت ديگر برت بنگر آن ساعت كه دور از دلبر است * حالت عاشق چسان در محضر است نيست فكرى جز كه آيد دلبرش * انتظار صبح باشد يكسرش از خدا خواهد همى با درد و تب * كه نگردد روز او آخر بشب مرتضى زان گفت دارم استوار * صوم تابستان ز دنيا و اختيار شام عاشق وقت درد و ماتم است * خون دل افطار و قوت او غم است اين چنين صائم كجا دارد حواس * تا بداند كه نساءستش لباس او همى خواهد فروزد آتشى * خويش را سوزد در او با تابشى كاش بودت بر سر اندك شور عشق * تا به گفتن داريم معذور عشق نيك دانى علت ديوانگى * تا چه با ما كرده يار خانگى ميهمان زا و جان و دل زو خانه زاو * زلف زاو زنجير زاو ديوانه زاو كيست عاشق تا كه نالد از فراق * گويد او كن ناله تا يوم الطلاق ناله خواهم من ننالد گر كه چنگ * آرم اندر ناله و غم چوب و سنگ هوش بخشم استن حنانه را * تا بنالد فرقت جانانه را تو كم از چوبى مباش ار آدمى * در سراى علم اللَّه محرمى محرم او چون كه جز آدم نبود * عرض عشق خويش بر آدم نمود آدم اندر عشق او محكم پى است * هر كه او را نيست عشق آدم نى است قالب آدم طلسم گنج اوست * تن كند ويران بحفظ گنج دوست گنج در ويرانها مدغم كنند * تا نهان از چشم نامحرم كنند بگذرد نامحرم از ويرانه زود * غافل از گنجى كه در ويرانه بود گفت ابليس اين طلسم خاكى است * سجده بر خاكى ز بىادراكى است او ز گنج معرفت بيگانه بود * ديدهاش بر خاك و بر ويرانه بود هستى آورد و ز هستى دور ماند * غافل از آن وحدت مشهور ماند هست وحدت لازم ذات وجود * هستى ديگر سرابست و نمود بر سرابى شد گذشت از بحر ذات * بر گمانش قلزمست آن يا فرات نيست هستى در حقيقت جز يكى * گر تو هستى را دو بينى مشركى حق بهستى واحد است و قائم است * هستى ديگر چو نوم نائم است چون شود بيدار ازان خواب گران * زانچه ديده نيست چيزى در ميان بگذر از اين جان ز حق دريوزه كن * اى صفى الحق بيان روزه كن حق دهد هم جان و هم نان اى فقير * رو بوى كن جز ز وى چيزى مگير دست صائم جز بوى نبود دراز * دل بپردازد ز غير اندر نياز